توی محل ما خانه ی اکبر اقا فقط تلفن داشت .چهار دروازه با خانه ما فاصله داشتند .شماره ی تلفن خانه ی اکبر آقا را همه اهل محل که هیچ، فامیلای دور و نزدیک اهالی محل هم داشتند . این اکبر آقا یک پسر زبر و زرنگ داشت به اسم اصغر چهار - پنج سال از من کوچکتر بود . پیغام این که کی زنگ زده و با کی کار دارد را اصغر به همسایه ها می داد .مادرم موقوف کرده بود که کسی زنگ بزند و با ما کار داشته باشد کسی هم معمولا با ما کار نداشت وسواس عجیبی داشت که نکند مزاحم مردم بشود تا این که مرتضی رفت سربازی سه ماه هیچ خبری جر یک کاغذ که داده بود بیاورند از او نداشتیم تا یک شب نزدیکای ساعت 10 اصغر آمد و در نزده داد زد مادر مرتضی ، مرتضی زنگ زده زود بیایید مادرم سینه کنان چادر به سر کشید، رفتیم خانه اکبر اقا مرتضی گفته بود مادرم را صدا بزنید من دوباره زنگ میزنم نشستیم توی پذیرایی چای اوردند میوه آوردند مادر بی تاب بود اکبر آقا خاطره سربازی خودش را کامل تعریف کرد مرتضی زنگ نزد ساعت به 12 رسید خوابشان گرفته بود دیگر شرم اجازه بیشتر ماندن را به ما نداد بلند شدیم برگردیم خانه که تلفن زنگ زد مادرم امان نداد گوشی را ربود مرتضی گفت مادرم گفت خوبی پسرخدا رو صد هزار بار شکر می بوسمت مراقب خودت باشسلام و دعا بده به دوستانت مادرم قبل از خداحافظی این را هم به مرتضی گفت که “هر روز آیت الکرسی بخوان پسر “ گفتگو تمامن شد یعنی تمام نشد تلفن قطع شدمادرم چشمانش سرخ شده بود و صدایش میلرزید اکبر آقا نماند که با او خداحافظی کنیماکبر اقا تنها آدم کوچهی ما بود که با خنده تک تک آدم های محل می خندیدبا اشک و غمشان اشک میریخت گاهی فکر میکنم توی محل ما مخابرات فقط به خانه ی اکبر آقا یک خط تلفن داده بود و خدا فقط به او یک دل بزرگ
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری
تاريخ: سه
شنبه
28 فروردين
1403 ساعت: 14:38